حبه قندحبه قند، تا این لحظه: 13 سال و 10 ماه و 4 روز سن داره

شاهزاده کوچولو

خرید به همراه تو

  می خواستم برای سال نو مانتو بخرم ساعت یه ربع به نه رفتم هفت تیر تو توی ماشین پیش مادربزرگی صافـتـقیم رفتیم توی مغازه منتخب سه تا مانتو باعجله پرو کردم یکیشو خریدم   ساعت 9 برگشتیم پ.ن:یه مانتوی خانومانه خریدم  چون امسال عید من مامان هستم         ...
20 فروردين 1392

تا 3 نشه بازی نشه

 تو سه ماهه شدی به همراه کلی تغییرات اول از همه اون لپ های قشنگت بعد از اون واکسن کذایی روز به روز اب تر شد و کلی لاغر شدی دوم اینکه نطقت حسابی باز شده کلی برای همه حرف میزنی به گون ای که آقونی صدات میکنن سایر مطالبی که میگی: ماما، اوما، نمه ،عوو عوو، ققققققق،ایققققققق ، آعو ، عوآ و ازاین تیپ کلمات وقت هایی که کار دارم تو رو میذارم توی تختت و با عروسکای گردون و خرسی توی تختت سرگرم گفت گو و بازی میشید حرفاتو خیلی secret شده چون تا وقتی دوربینو میبینی خاموش میشی   گریه های لوسانه ات هم منو کشتههههههه کلی هم در دری شدی میذاریمت توی کریر صندلی عقب و می ریم بیرون شما ساک...
7 فروردين 1392

دومین ماه از فرود تو به زمین

با اولین مراجعه به پزشک مخصوصت متوجه شدیم شما رفلاکس،کولیک و الرژی شدید داری و کلی دارو برات تجویز شد       .. واکسن دو ماهگیتو نزدیم چون خیلی ضعیف شده بودی می دونی چرا؟ چون پروژه سنگین "سنت" را به جا آوردیم بردیمت بیمارستان الغدیر پیش یک جراح مجرب تا از بغل مادر بزرگ گرفتنت که ببرنت اتاق عمل بیمارستانو گذاشتی رو سرت مثل اینکه فهمیده بودی میخواستند چه بلایی سرت بیارند. من هم ازهمون جا دیگه طاقت نیاوردم و اشکام سرازیر شد و بابا بردم توی محوطه بیمارستان از اون روز بود که ما گریه های تو رو دیدیم پسر خوش اخلاق گریه هایی که جیگر همه مونو کباب می کرد و از اون روز به ق...
21 اسفند 1391

یه حموم گرم با مامان

33 روزت بود خونه مادر بزرگم بودم و برای اولین بار بردمت حموم البته با نظارت مامان بزرگ خیلی سخت بود چون نباید اب توی گوش و روی بینی ت میومد ولی خوب خیلی خوش گذشت عاشق آب بازی هستی یادم رفته بود کلاهتو ببرم تا بعد از حموم سرت گرم بمونه مجبور شدیم روسری سرت کنیم اگه دختر بودی تا الان کلی خواستگار پیدا می کردی       ...
27 بهمن 1391

لیشوی مامان

 دو روز از پروژه سنگین گذشته بود سر سفره شام کنار ما بودی داشتی به لقمه ها نگاه می کردی که... برای اولین بار لیششششششششششششق کردی و اب دهانت اویزون شد همگی بهت این اتفاق مهم رو تبریک گفتند لیشوی من ...
7 بهمن 1391

یک ماهه شدی

دوران نوزادی تو به اتمام رسید و حالا یک شیرخواره کوچولو هستی ومن هم دوران نقاهت بعد از زایمان رو سرکردم که پر بود از دردها و فکر و خیال و مهمون و اموزش بچه داری و... برای همین نتونستم توی این مدت اون جوری که دلم میخواست باهات ارتباط برقرار کنم راستش برام یه موجود عجیب و غریب بودی گاهی مدت ها بهت خیره می شدم باورم نمی شد که تو میوه دل منی باورم نمی شد که نه ماه این تو بودی که توی دل من بودی اون حرکت ها ضربه و چرخش ها کار توی فسقلی بود خلاصه باید اعتراف کنم که مادر بودن کار خیلی سختیه نگه داری از تو یه عالمه دقت و ظرافت میخواد تقریبا تمام وقتمو پر کردی توی این ماه برای خوابوندن تو متوسل به یک رو...
3 بهمن 1391

اولین یلدای با تو

5 شنبه بود شب یلدا و دهمین روز تو روزی که باید یه حموم جانانه می رفتی 3 روز قبل بند نافت هم افتاده بود وشما با مامان بزرگ تنی به آب زدید و رنگ و رویی باز کردید امسال شب یلدای ما برعکس یلداهای دیگران بود امسال بجای  جمع  شدن خونه بزرگتر فامیل همگی اومدن دیدن کوچک ترین عضو خانواده یعنی خونه ما   شما در طولانی ترین شب سال طولانی ترین خوابتو کردی واز اون شب به بعد شب ها تا صبح بیداری و آرزوی 3 ساعت خواب مفید رو به دل مامانت گذاشتی   ...
6 دی 1391

من به دنیا اومدم

امیر علی خان نامدار من دوشنبه شب ساعت یازده و ده دقیقه شب با وزن 3500 و قد 50 به دنیا اومدی مامان از ساعت هشت روز قبل درد داشت ولی کسی باور نمی کرد که وقت اومدن تویه هر چند من از این تعجیل خیلی خوشحالم حسابی من را سرگرم خودت کردی حتی فرصت نمی کنم بیام و برات از این روز های قشنگ و البته خیلی سخت بنویسم اما  حرف های زیادی برای گفتن دارم از احساساتم از سختی های رسیدگی به تو و از طعم مادر شدن و احساس سبکی که به خاطر بخشیده شدن گناهام به واسطه تو دارم خلاصه . . . . . کمی از خودت بگم روز های اول که قیافت برای همه خیلی مهم بود مخصوصا رنگ چشمات اصلا معلوم نبود شکل کی هس...
4 دی 1391